|
|
حق تقدم با کیست؟ |
 |
|
چرا در پوسترها و عکسهایی که این روزها بیش از هر وقت دیگر فقط توی تلویزیون میبینیم تصویر امام خمینی پشت سر تصویر آیتالله خامنهای قرار گرفته؟ عمدی است یا اتفاقی؟ اگر عمدی است چرا؟ اگر هم اتفاقی است که نمیتواند اینگونه باشد، چرا همه! پوسترها از طرف هر نهاد و سازمای که چاپ شده به همین صورت است؟
پ.ن:یکی دو هفته است که این سوال بدجور ذهنم را مشغول خودش کرده. هیچکس هم جواب قانع کنندهای بهم نداده. شما را به خدا اگر میتوانید کمک کنید. |
|
|
|
|
|
| |
|
شنبه بیست و هشتم آذر 1388 |
|
سردبیری جدید |
 |
|
امروز وزارت ارشاد به چهار روزنامه تذکر داده است که چرا خبر دیروز راهپیمایی مردم را انعکاس ندادهاند.اصل خبر
به نظر میرسد وزارت ارشاد تا چند وقت دیگر اینقدر به خودش اجازه دهد و پا را از گلیمش درازتر کند که تذکرهای عجیب و غریبتری هم بدهد.
فکر کنم تا چند صباح دیگر سردبیر بعضی! از روزنامهها صبح که میآیند و سر کار اولین نامه رسیده به ایمیل مجله را چک میکند و نامه ای حاوی این مطب را میبینند:
سردبیر روزنامه X
با سلام و احترام؛
بنا به قانون حمایت از حقوق مطبوعات! متن خبر یک روزنامه امروزتان به پیوست این نامه الکترونیک ارسال گردیده است. لطفا پس از قرائت و رفع اشکالات ویرایشی! روتیتر را با قلم 20 نازنین و تیتر را با قلم 36 تیتر در نیم صفحه اول قرار دهید.
تبصره: سردبیر محترم مختار است تیتر را به صورت چپ چین یا راست چین به فراخور حال و هوای نشریه مذبور در صفحه قرار دهد. |
|
|
|
|
|
| |
|
|
دلم بچه می خواهد |
 |
|
از در که می رویم توی اتاق فقط پسربچه 2 ساله شان را می بینم. انگار نه انگار که مادر و پدرش سر پا ایستاده اند و منتظر سلام و علیک و حال و احوالند. بعد از اینکه بچه را بغل گرفتم و حسابی بوسه بارانش کردم تازه حواسم جمع می شود که "وای خاک بر سرم ببخشید اصلا حواسم نبود".
رفته بودم خرید. پشت ویترین مغازه لباس فروشی بچه گانه خشکم زد. یک ژاکت دست بافت خوشگل صورتی. اگر بگویم ابعادش 20در 25 سانت بود دروغ نگفتم. اندازه یک دختر نوزاد بود. زمینه ژاکت با نخ سفید بافته شده بود. رویش یک گوسفند پشمالو شماره دوزی شده بود. با ضربدرهای رنگی رنگی کوچولو هم تزئین شده بود. دلم برایش ضعف رفت. فروشنده بی انصاف گفت 20هزار تومان یک کلام. 1 قران هم تخفیف نمی داد. من هم برای اینکه کم نیاورم نخریدمش. ولی هنوز دلم پیشش است.
توی تحریریه دور هم نشسته ایم. ک.ب عکس خواهرزاده یک ساله اش که در فنلاند زندگی می کند را به مان نشان می دهد.یک دختر تپل مپل و سفید که عنبیه چشمش دقیقا رنگ عسل است. خوردنی خوردنی است. مخصوصا آن عکسی که روی تخت لم داده و پاهای تپلش را مثل پیرزن ها روی هم انداخته. تصور می کنم اگر اینجا بود نمی گذاشتم از بغلم بیاید پایین. اینقدر ماچش می کردم تا صدای مامانش در بیاید.
هر چند به سمیه گفته بودم اگر بچه ات پسر باشد بیشتر دوستش خواهم داشت و فردا صبح اس ام اس زد که "چطوری خاله محمدصدرا؟" اما واقعا دختر و پسر برایم فرقی ندارد.
فقط دلم بچه می خواهد. کاش می شد.
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
فرزند کاغذی من |
 |
|
قرار بود مهر سال گذشته به مناسبت روز جهانی تمبر منتشر شود. اما تنبلی و کمبود بودجه شرکت پست انداختش به امسال. آن هم آبان ماه. یعنی به روز جهانی تمبر امسال هم نرسید. هر چند کمی از عطشم برای چاپ اولین کتاب خوابیده بود ولی باز هم وقتی گرفتمش توی دست ته دلم قنج رفت. مثل تولد اولین بچه بود. اصلا هم فکر نمی کردم اینقدر خوشگل شود. دوست دارم بچه های کاغذی ام همینطور یکی یکی بیشتر شوند. یعنی می شود؟
پ.ن: این کتاب یکی از هدایای شرکت پست برای بچه های سن راهنمایی و دبیرستان است. می خواهند تشویق شان کنند به جمع آوری تمبر. قسمت اول یک جور راهنمای جمع آوری تمبر است. آخر کتاب هم کلکسیونی از بهترین و معروفترین تمبرهای ایران و جهان آمده. با محسن امین دو سه ماهی روی متنش کار کردیم. آخرش هم شد این. |
|
|
|
|
|
| |